اسمان ابریست
دلم بازیچه کیست....
و حالا هر وقت باران می بارد رنگین کمانش مرا به خیالی قشنگ یاد سرسره خاطرات کودکیم می اندازد و یادم اید که خدا می بارید تا غبار مه الود اسمان رخت بر بندد تا سرسره خاطرات کودکیم بر دل اسمان نقش بندد وزیباتر از ان بازی احساس با قطرات باران و خیس شدن خاطرات با هم بودن که منتظر طلوع خورشید نگاهت که خاطرات خیسمان را روی درخت نارنج اویزان... تا خاطرتمان مست در بوی عطر بهار نارنج با گرمای وجودت رقص احساس را مشق کنند سهم من از این دنیا قفسی است کاش این فقس دری بود با یک قفل که دل را به رویای ازادی به انتظار می دادمش... قاصدک... صدای شکستن دلم را نشنیدی خیسی نگاهم را ندیدی زخم های خنجر قاتل احساس را روی صورت ادمک درونم ندیدی خبر به ابرک رویایم که من مشق تنهاییم را با باران نگاهم تمام کردم.... وقتی روی امواج ابی دریای احساس قرار می گیری احساس پرواز چون بادبادک که نخش در گره امواج احساس قرار دارد تا اوج اسمان به پرواز... و ان وقت با قاصدک ارزوهات هم پرواز خواهی شد گاه گاهی برای دل تنهای خود رفیقی با نوشته های احساسم می سازم تا در این لاک تنهایی بهونه ای برای گریستن نگاه خود داشته باشم... و انها که باید دلم را به مشق عشق عادت دهند دلم را به اواز شکستن عادت دادند... 





| Design By : Night Melody |

